تبليغاتX
شهید
فرهنگی اجتماعی سیاسی

 حدود ۱۵ سال پیش که هنوز فاصله چندانی از سالهای طلائی دفاع مقدس نگرفته بودیم مطلبی تحت عنوان یک میدان و دو هجوم از قلم توانای استاد جواد محدثی تراوش کرد که در روزنامه کیهان به چاپ رسید ، در آن سالها ما بیشتر باید به احمقهایی که مدعی بودند انقلاب اسلامی و دفاع مقدس مملکت را تخریب و جوانهای ما را نابود کرد ، پاسخ می دادیم که آنچه از دست داده ایم در مقابل آنچه بدست آورده ایم بسیار ناچیز است و صد البته که ما شهدایمان را از دست نداده ایم بلکه آنها را بدست آورده ایم و. . .

                                     

                                  

اما امروز که حدود ۱۹سال از آن دوران طلائی فاصله گرفته ایم و هر لحظه که میگذرد شاهد ابتذال بیشتر و اُفت معنویت و رواج فحشاء بویژه در بین جوانان هستیم ، جا دارد ما از آن یاوه گویان بی دین و وطن فروش مدعی ملی گرایی و دمکراسی سوال کنیم ، که در این ۱۹سال ــ چقدر جوان معتاد که به قبرستان ها نرفت ؟!

                                      

                                  

                                 

چقدر مال حرام که توزیع شد و حرامی تولید کرد؟

چقدر مردم به ظاهر زنده که قلب و روحشان در اثر آلودگی مرده است؟

و چرا شما سربازان خط مقدم شیطان که آنروز به جهاد مقدس و شهادتهای افتخار آفرین اعتراض می کردید امروز خفه خون گرفته و هیچ اعتراضی نمی کنید؟!

و اما در یک میدان و دو هجوم استاد محدثی آمده است:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                         « یک میدان و دو هجوم »

نه «مرز» تنها آبی و خاکی است ، نه حمله ، تنها زمینی و هوایی

نه هجوم ، فقط نظامی است ، نه شکست و ضربه ، فقط مادی

« تهاجم فرهنگی » خطرناک تر از « هجوم نظامی » است .

در هجوم نظامی با سر و صدا و سرعت است و زمین ، در شبیخون فرهنگی طمع به اخلاق است و دین

هجوم نظامی با سر و صدا و سرعت است ، تهاجم فرهنگی ، آهسته و آرام .

آن ترسناک و نفرت آفرین است ، این فریبنده و جذاب.

آن ، افراد را به دفاع و مقاومت وا می دارد ، این به استقبال و پذیرش میفرستد.

کشته آن ، شهید است و مرده این ، پلید .

شهادت ، دوست داشتنی است ، اما ابتذال ، نفرت انگیز .

در هجوم نظامی ، دشمن ، اعلام جنگ و دشمنی میکند ، و در تهاجم فرهنگی ، اعلام دوستی !

در حمله نظامی ، صفیر اولین گلوله ، همه را متوجه خطر میسازد ، اما در تهاجم فرهنگی گاهی تا شلیک گلوله آخر دشمن ، هنوز عده ای شبیخون را باور نمی کنند.

آن پیداست ، این پنهان !

در آنجا زمین از دست میرود ، اینجا شرف و دین ، آنجا در گیری با دشمن ، در مرزهاست ، اینجا آسیب از حمله دشمن ، درون خانه هاست .

آنجا بمب های خوشه ای می ریزند ، اینجا شک و دو دلی می انگیزند.

آنجا سلاح ، موشک و بمب است ، اینجا ماهواره و امواج تصویری .

در میدان حمله نظامـــی ، پادگانها ، مقرها و خطوط و خاکریزها بمبـــاران میشود، در تهاجم فرهنگی مدرسه ها ، مطبوعات ، اندیشه ها و عقیده ها.

در آن در گیری ، کوه و دشت و دریا میدان برخورد است ، در این مقابله ، نبرد در عرصه مجلات ، رمان ها ، فیلم ها و کتابهاست .

آنجا میدان میدان مبارزه محدود است ، اینجا گسترده .

آنجا جنگی آشکار است ، اینجا غارتی پنهان .

اسیران آن میدان ، « آزاده اند » و گرفتاران این میدان « معتـــــــــاد » و « آلوده ».

آنجا « شهــــــــادت » خانواده ای را سر بلند می سازد ، اینجا اعتیاد ، ابتذال ، دودمانی را شرمگین می سازد .

پدر یک شهـــــــــید ، عزیز است ، پدر یک آلوده ، سر افکنده !

در میدان نظامی ، مجروح را به عقب بر میگردانند تا مداوا شود ، در صحنه فرهنگی پس از اولین زخم و ترکش ، به خطوط جلوتر انتقال می یابد.

تیر و ترکش ، بر سر و دست می نشیند ، ولی زهر هوس و ویروس گناه ، بر ایمان و اندیشه آسیب می رساند .

در هجوم نظامی دشمن از مرز آبی و خاکی وارد میشود ، در تهاجم فرهنگی ، از مرز فکری و روحی .

آسیب خورده آن ، انگیزه مبارزه و خصومت پیدا میکند و نیش خورده این ، خلع سلاح و بی انگیزه میشود.

تشیع جنازه یک شهید شهری را حماسه می بخشد ، اما آلودگی نسلی به ابتذال ، روح جامعه را افسرده می سازد.

هجوم نظامی ، یک ملت را مقاومتر میکند، و هجوم فرهنگی ، سست تر میسازد . آنجا فشنگ ، شلیک میشود ، اینجا آهنگ ، پخش میشود .

آنجا در پی « ماه » اند ، آینجا دنبال « ماهواره ».

گذر گاه های آن جبهه ،سر بالایی است ، و عرصه های این میدان ، سرازیری .

آنجا از خود می گذرند تا به خدا برسند ، اینجا از خدا می گذرند تا به خود برسند.

قربانیان آن ، شهید راه « معروف اند » و قربانیان این ، کشته بیراهه « منکر »!

بکوشیم تا از محرومان این جبهه و ترکش خوردگان این حمله نباشیم .

اگر هم آسیب دیده ایم ، به درمانگاه « توبه » برویم و. . . تا دیر نشده ، غده گناه را « جراحی » کنیم .

آیا سلامت روح و فکر ، به اندازه « جسم » مهم نیست !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 
    

          خجسته سالروز ولادت حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام

             حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام 

                      حضرت زین العابدین علیه السلام

                  را به پیشگاه حضرت بقیة الله الاعظم (عج)

            و خانواده معظم شهدا و ایثارگران تبریک عرض می نماییم

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 

                         

                               « اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم »

سید سلام ! چند هفته ای میشود که نتوانستم بیایم پیش تو.نمیدانم چرا ؟ اصلا دیگه فرصت پیدا نمیکنم که بیایم اینجا ، یادش بخیر اون اوایل، هر هفته عصر جمعه که میشد هر جا که بودم خودم را به اینجا می رساندم و یکی دو ساعت با تو حرف می زدم و بار دلم سبک میشد ، ولی حالا دیگه اینطور نیست ، دل ، دل دیگری شده و کم کم داره مغلوب اون چیزهایی میشه که سالها پیش ما ضد ارزش بود . سید می دونی چیه ؟ روزگار خیلی عوض شده ،همه چیز فرق کرده به قول بعضی ها دوره ، دوره عقل و خرد شده و کمتر کسی از عشق حرف میزنه ، البته از هوس بازی حرف بسیار هست و به قول بعضی های دیگه ، دوران ، دوران نام و شهرت و نشانهای درجه یک ، دو و سه هست . بازار روزما و شبهای سر شار عشق و شور جنگ کساد شده . اگر اون روزها میزان ، تقوا بود حالا میزان پست و پول و پارتی شده . اگر اون روزها خانه دوست را زیر نخلهای سر بریده جستجو میکردند امروز در « زیر درختان زیتون » جستجو میکنند. اگر اون روزها معنویت و عرفان را در برج قیام و قعود شبانه جستجو میکردند امروز در « برج مینو » جستجو میکنند. اگر اون روزها بر پیشانیمان شعار سرخ « شهادت دگر هیچ » می درخشید امروز بر پیشانیمان مهر سرد « زندگی دگر هیچ » حک میکنند . خلاصه سید فقط باید گفت :

روز وصل دوست داران یاد باد ! یاد باد آن روزگاران یاد باد !

گفتم دوره ، دوره نام و شهرت است .یادم هست چند روز پیش از بزرگراه شهید گمنام رد میشدم البته نه با « دوو» و یا « بنز» با اتوبوس واحد بودم . برای یک لحظه کلمه گمنام که روی تابلو نوشته شده بود توجهم را جلب کرد . و یک مرتبه خاطره اون روز فراموش نشدنی تو ذهنم زنده شد . حتما می دونی کدام روز را میگویم ، آره ، منظورم اولین روزی است که تو را دیدم ، در لحظه های اول که تو را از پشت ماشین به داخل معراج آوردند و من برای شناسایی بالای سرت آمدم - البته سر که چه عرض کنم - وقتی جستجو کردم که پلاک ویا نوشته ای از تو جیبهایت برای شناسایی پیدا کنم ، با زحمت یکی دو تا از دکمه های باقی مانده بلوزت را بار کردم . زیر پیراهنی سفیدت را دیدم که رنگش قرمز شده بود ، در آن هنگام متوجه جمله ای شدم که روی زیر پیراهنت نوشته بودی ، گفتم حتما اسم یا نشانه ای باشد که برای شناسایی کمکمان کند ، ولی خوب که دقت کردم دیدم اونجا نوشته بودی:« اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم » در یک لحظه مات و مبهوت ماندم و تقریبا نا امید از شناسایی تو . اون روز برای اولین بار با کلمه « گمنام » برخوردم ، و هر چه از آن روز میگذرد معمای گمنامی برایم پیچیده تر میشود و الان که دیگر تقریبا لا ینحل شده . چرا گمنامی ؟!

یادم نمیرود ماها در معراج شهدا در قسمت شهدای گمنام ماندی و شناسایی نشدی . شهدا می آمدند و می رفتند ولی تو در گوشه ای فقط نظاره گر بودی و ناشناخته.خانواده های زیادی برای شناسایی شهدایشان می آمدند اما هیچ کدام نتونستند تو را شناسایی کنند و نشانه ای از تو بیابند .

یکبار هم به اشتباه تو را به جای یک مفقود الاثر به قم بردند ، بعد معلوم شد که اشتباه شده است البته اشتباه که نه ، تقدیر تو چنین بود که با این تن بی سر به پابوس حضرت معصومه - علیها سلام - بروی و برگردی. شاید هم تو از اون بچه سیدهای با صفا هستی و با خودت گفتی که این دم آخر به نیابت مادرمان فاطمه زهرا (س) به زیارت حضرت معصومه (ع) بروی و حتما در انتخاب گمنامی هم به ایشان اقتدا کرده ای و نخواستی قبری داشته باشی.

شهدا می آمدند و می رفتند و تو هنوز مانده بودی مثل اینکه تقدیر تو چنین رقم خورده بود که به قول خود « برای خدا گمنام بمانی » و همینطور هم شد.بعد ماها که دیگر امکان نگهداری تو در معراج وجود نداشت تو را آوردیم و در همین قطعه به ابدیت سپردیمت. البته اون موقع قبرهای اطراف تو سنگ نداشت ولی بعدها متوجه شدم که دو برادر - که سید هم بودند - در فاصله چند روز به شهادت می رسند و در کنار تو می آرامند ؛ یکی سمت راست و دیگری سمت چپ تو . از اون زمان به بعد بود که هر وقت از جبهه به مرخصی می آمدم و در شهر بودم عصرهای جمعه به دیدار تو می آمدم و زورق طوفان زده روح و روانم را به ساحل گمنامی تو می رساندم و آرام می گرفتم ، اما هر وقت به اینجا می آمدم می دیدم که سنگ مزار تو و این دو سید با آب شسته شده ، چند شاخه گل روی قبرها گذاشته شده بود و به این جهت بود که گفتم تو را « سید » خطاب کنم . سید جان ! خورشید غروب کرده و هوا کم کم دارد تاریک میشود ، از بین شاخه های گل یاسی که اون سالها بالای سر تو کاشته ام چراغهای گنبد حرم امام عزیز را میبینم که روشن شده اند و صدای روح نواز صوت قرآن از آن ماذنه عشق به گوش می رسد ، یعنی هنگام رفتن بسوی خداست .

سید ! برایم دعا کن ! دعا کن که تب تجمل و مدگرایی تن نحیفم را نیازارد و ویروس روز مرگی روحم را به محبس تنگ تکرار و عادت نکشاند . و دعا کن که یکبار دیگر سفره پر فیض شهادت گشوده شود و ما واماندگان سلسله جهاد و شهادت را توان بهره گیری از آن خوان پر برکت باشد . سید با اینکه سالها از آن خوان پر برکت باشد . سید با اینکه سالها از آن اولین برخورد گذشته است ، لکن هنوز من مانده ام و معمای گمنامی تو و آن نوشته جانسوز که: « اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم »

خداحافظ سید . . .

جمال الدین رحیمیان

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 

                                         بسم رب الشهدا والصدیقین           

             « گویی شهدای ما در هر زمینه باید به حسین (ع) اقتدا می کردند و دشمنان انقلاب و اسلام نیز به یزید »

پس از در گیری شدید با ضد انقلاب که متشکل از کومله ، دمکرات ، منافقین و چریکهای فدایی و ساواکیهای زمان شاه بودند بر اثر اصابت گلوله از هوش رفتم . وقتی به خودم آمدم توان هیچ حرکتی نداشتم حتی چشمانم نیز باز نمیشد اما گوشهایم می شنید در آن حال صدای دو نفر را در بالای سرم شنیدم که با هم بحث میکردند یکی از آنها می گفت : " سر این یکی را هم ببریم و با خود ببریم "

 

                            

اما دیگری گفت : " نه برای این سر پول نمیدهند گفته اند فقط برای سرهایی که ریش دارند پول می دهیم "و . . .

به یاد شهدای مظلوم کردستان که اکثرا سر در بدن نداشتند و در قطعه ۲۴ به خاک سپرده شده اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 
  
+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 

                                      بسم رب الشهدا والصدیقین

پنجشنبه ۵/۵/۸۶ ساعت ۹ صبح از ضلع غربی قطعه ۲۹ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) عبور میکردم ، در میان دهها شهید گمنام به مزار سردار شهید درویش علی شکارچی رسیدم . مات و مبهوت شدم گویی این شهید ، که از فرماندهان لشگر ۵۷ لرستان بوده است از گمنامان آن قطعه بسیار گمنام تر و تنها تر است ، زیرا آنطور که ویترین بالای سر او نشان میدهد سالهای سال است که کسی بر سر مزار او نیامده .

                              ویترین سردار شهید درویشعلی شکارچی قطعه 29بهشت زهرا(س)

                                  

عجیب آنکه ما در روزگاری زندگی میکنیم که بیت المال مملو از ثروت میباشد تا آنجا که ما سراغ داریم ، برخی از مسئولین دفتر های کارشان را با صد میلیون و دویست میلیون تومان تزئین میکنند و در خانه های میلیاردی مسکن گزیده اند .از فقرا و لشگر بی کاران و دختران و پسران سی ساله ای که توانایی مالی برای ازدواج ندارند گذشتیم . ای آقایان مسئول حداقل به فکر ولی نعمتان خود باشید که به خاطر این نظام جان و هستی خود را فدا کردند ، کافی است نگاهی به وصیت نامه شهید درویش علی شکارچی بیاندازید تا عظمت و رشادت او را در یابید آن وقت به این سوال پاسخ دهید که چگونه پاسدار حرمت خون شهیدان و ادامه دهنده راه آنان و انتقال دهنده فرهنگ آنها به نسل جوان خواهید بود ، آن وقت است که باید به فرزند شهید حق بدهید به جای آنکه قلب کوچکش از استعمار و ظلم جریحه دار شود باید از شما مسئولین بی مسئولیت و بی کفایت جریحه دار گردد.

                                 قسمتی از وصیت نامه سردار شهید درویشعلی شکارچی

 راستی در غیاب پدران و مادران شهدا و پر کشیدن آنها به ملکوت اعلی چه کسی مسئول رسیدگی به امور گلزار شهداست ، تا گرد فراموشی را از روی عکسها و مزار آنها بزداید .؟!!!

شهید درویش علی شکارچی در سال ۶۵ به شهادت رسیده است و مزار او به این شکل در آمده ، اگر سری به قطعات ۳۳ ، ۳۹ ، ۱۷و ۲۱بزنیم که مربوط به شهدای پیش از انقلاب از سال ۵۱ تا بهمن ۵۷میباشد آنگاه متوجه خواهیم شد ، که مسئولین ذیربط هیچگاه و هیچگاه ذره ای به تربت پاک این شهیدان« که زیارتگاه عاشقان و عارفان میباشد » حتی فکر هم نکرده اند. شهدای گروه ابوذر ، شهدای منصورون ، شهدای مهدیون ، حماسه سازان عاشورای لویزان شهدای ۱۷شهریور و شهدای ۲۲بهمن ۵۷. . .

خدایا ما را به خودمان وا مگذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 

مسعود دهنمکی دیشب در برنامه (یک شب مهتاب) که از شبکه سوم سیما پخش شد،از اینکه خانواده شهیدان خدمت و برخی از دوستان شهید خدمت به خاطر اظهارات او در برنامه شب شیشه ای ناراحت شده اند رسما عذر خواهی نمود. با توجه به گفتگوهای کارگردان فیلم اخراجی های ۱ با سازنده مستند اخراجی های ۲ و رفع سوء تفاهمات به وجود آمده و ،وجود مصالحی بزرگتر آقای دهنمکی به صراحت از همه کسانی که باعث رنجششان شده بود عذر خواهی نمود و در حقیقت بزرگواری و برادری خودش را نسبت به پیشکسوتان جهاد و شهادت نشان داد.( و رحماء بینهم ) را عملا تفسیر کرد و نشان داد که حزب الله عملا اهل تسامح و تساهل به معنی آنچه اسلام ناب محمدی فرموده میباشد .ما نیز ضمن تشکر از ایشان و در خواست حلالیت از آن برادر بزرگوار برای وی آرزوی توفیق روز افزون داشته و از تمامی عزیزانی که روند اخبار سایت ها و وبلاگهای دو طرف را دنبال میکردند استدعا داریم با بزرگواری از کنار نیش و کنایه های مطرح شده بگذرند و یکدیگر را حلال نمایند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 

                                            بسم رب الشهدا والصدیقین

چند روز پس از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ بعثیها دوباره تا روی جاده آسفالته اهواز - خرمشهر آمده بودند. و اگر دلاوریهای تیپ الزهرا(س) از لشگر سید الشهدا(ع) نبود شاید به شهر اهواز هم می رسیدند، این شاید برای آنها که میگویند، چرا ایران پس از فتح خرمشهر صلح نکرد، خیلی جالب باشد .چرا که سالها بعد از آن هم که ما قطعنامه را پذیرفتیم دشمن دست از شرارتهایش بر نداشت ، به هر حال آنروز تیپ الزهرا(س) در حوالی سه راه کوشک محل یادمان شهدای خمسه کوثر (فاطمیه) بیش از یکصد شهید داد که یکی از روایات جالب این شهادت ، شهادت خمسه کوثر است .

                          یکی از شهدای خمسه کوثر- شهید سید علیرضا جوزی

یکی از کامیونهایی که بیش از ۳۰ بسیجی داخل آن بودند هدف تیر مستقیم تانک قرار گرفت و با اینکه همه آن ۳۰ نفر مجروح شدند و از بار کامیون خون می ریخت اما فقط و فقط پنج سیدی که در بین بچه ها بودند شهید شدند و بقیه که بعضتا بیش از صد ترکش هم خورده اند زنده مانند و این نقطه از کره خاکی بنام این پنج سید ثبت گردید.

به بهانه سالگرد شهدای خمسه کوثر تیپ الزهرا(س)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  | 

                                      بسم رب الشهدا والصدیقین

                             (  شهدایی که آرزو داشتند گمنام بمانند )

شهید محسن فیض آبـــادی قطعه ۲۸

شهید مازیــــــــار منصــوری قطعه ۲۴

شهید رضــــــــــــــــا هــــمیز قطعه ۲۴

و یک شهید دیگری که هنوز نام واقعی آن را پیدا نکردیم که او نیز در قطعه ۲۴ نزدیک یادمان شهدای ۷۲ تن به خاک سپرده شده و گفته است روی سنگ مزارم نامم را ننویسید، زیرا از هزاران شهید گمنامی که بی غسل و کفن و بی تشییع به خاک رفته اند خجالت میکشم اگر خواستید فقط بنویسید 

                        

                          پر کاهی تقدیم به آستانه کبیرالله

                                     مزار شهیدی که بر روی سنگ مزارش نوشته شده -پر کاهی تقدیم به آستانه کبیر الله

اما شهید اول یعنی محسن فیض آبادی که یک برادر دیگرش نیز به شهادت رسیده است در وصیت نامه خود آورده است :

خانوادۀ عزیزم ، این موضوع را باید بگویم که موقع شهید شدن من لباس مشکی و تیره نپوشید بلکه لباس روشن و شاد بپوشید و اگر جنازه من بدستتان رسید از شما می خواهم که « روی سنگ قبرمن چیزی ننویسید و تابلویی که بالای سر من میگذارید عکس و نام و نشانی از من در آن نگذارید چون من آرزو دارم شهیدی گمنام باشم » و این را هم بگویم که هر وقت خواستید به بهشت زهرا(س) بیایید اول بر سر مزار برادرم محمود بروید بعد بیایید پهلوی من، حتی اگر شده در روز تشیییع جنازه من باشد و امیدوارم که همیشه به یاد خدا باشید زیرا خداوند آرام بخش دلهاست.

                      شهید محسن فیض آبادی      شهید محمو فیض آبادی برادر شهید محسن فیض آبادی

                                             مزار شهید محسن فیض آبادی

شهید مازیار منصوری نیز در وصیت نامه اش نوشته است نمیخواهم کسی عکسم را ببیند یا نامم را بداند ...

                                  مزار شهید مازیار مقصودی

و شهید رضا همیز نیز در خواستی این چنین داشته و سنگی به نام شهید گمنام روی مزارش انداخته اند.

               مزار شهید رضا همیز            مزار شهید رضا همیز

  متن وصایای این شهیدان را به زودی در اختیار بازدید کنندگان خواهیم گذاشت.

ای کاش می شد تا تو را در مامن گمنامیت رها کنیم و بگذریم که تو اینچنین میخواستی .اما ای عزیز اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن تا تاریخ در افق وجود تو قله های بلند تکامل انسانی را ببیند .                                                                        

                                                                                شهید سید مرتضی آوینی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت   توسط صیاد  |